داداش گوگولي آمپول مي زند
محمد كوچولو مريض بود وهي گريه مي كرد نزديك هاي افطار بود (يعني نيم ساعت قبل از افطار) كه تب محمد كوچولو به 40 درجه رسيد و بدنش خيلي داغ شد ماماني و بابايي محمد را پيش متخصص اطفال بردندآقاي دكتر پس از معاينه براي محمد يك آمپول و چند تا دارو نوشت. مامان و بابا محمد را پيش خانم پرستار بردند تا او آمپول محمد را به اون جايي كه نبايد بگم بزنه خانم پرستار يا به قول محمد عمه ي بد (محمد بلد نيست به كسي بگويد خاله براي همين به خانم هاي ناشناس مي گويد عمه) آمپول داداشي را زد. محمد كوچولو هم جيغي زد وشروع به گريه كرد اما زود حالش خوب شدو هر وقت كه مي پرسيم محمد دكتر كجاي تو را آمپول زد آن جايي را كه نبايد ب...





